مطالب مربوط به برچسپ

حالا

حالا که می توانم...

0 نظر / 1/21/1402 12:00:00 AM

قصّاب با دقت و مهارت خاصّی گوشت ها را از استخوان جدا کرد و به کناری گذاشت. بوی زُهم گوشت و گرمای هوا، مگس ها را به درون مغازه کشانده بود. قصّاب هر از گاهی بی اختیار دستش را تکان می داد تا مگس های سمجی را که روی صورتش می نشستند، از خود براند. از صبح فروشش بد نبود، اما حالا کسی داخل مغازه نبود. چهارپایه ی چوبی کهنه را برداشت، بیرون مغازه گذاشت. هیکل بزرگش را که روی چهارپایه قرار داد، چهارپایه صدا داد و آرام گرفت.