مهمان ناخوانده شبِ عروسی

برچسپ ها: مهمان ، شب ، عروسی

Print Friendly and PDF

روزترین شبِ زندگی اش نزدیک می شد. خودش را به سرعت، برای آن «بهترین شب» آماده می کرد. یک «دختر» است و یک «شب عروسی». مگر چند بار اتفاق می افتد؟!

 

حضرت فاطمه،بهار علی

 

پیراهنِ درستی برای عروسی اش نداشت. همه اش وصله زده! گفتند: «پدرت دارد برایت لباس عروسیِ نو می آورد». چشمانِ زیبایش برقی زد و نفس عمیقی کشید. 
بهترین عروسیِ دنیا! عروسیِ بهترینِ دنیا! چیزی به آن شب نمانده بود. لباس نو را پوشید و امتحانی کرد! چقدر برازنده و زیبا! 
لَختی از اوّلِ شب، کلونِ درِ خانه به صدا درآمد. خودش پشت در رفت. گدایی از پشت در با صدای لرزانی گفت: «سلام بر اهل این خانه! زحمتی ندارم و چیز زیادی نمی خواهم! مگر اگر باشد؛ لباسِ کهنه ای!»
با شنیدنِ صدای گدا، یادِ  لباس کهنه اش افتاد. فوری به اتاق رفت تا بیاورد. که یادِ این آیه افتاد: 
«لن تَنالوا البِرّ حتّی تُنفقوا ممّا تحبّون: هرگز به خوش بختی نخواهید رسید تا آن چه که دوست دارید را انفاق کنید!»
آن لحظه، چه چیزی برایش عزیزتر بود؟! نگاهی به لباس عروسِ زیبایش کرد که مثل ابر لطیف بود و نگاهی هم به آن پیراهن وصله زده! و نگاهی به آسمان که چقدر ستاره داشت.

آن لباس سبز را در میان عبای مبارکش پنهان کرد و چراغکی روشن فرمود و به سمت زنان رفت. زنان، ایمانِ آن چنانی به حضرتش نداشتند! جبرائیل که از خود بی خود شده بود؛ بال محکمی زد. عبای پیامبر کنار رفت و نور آن لباس بهشتی تمام عالم را گرفت. صدای زنانِ «یوسف دیده» بلند شد که: «أشهد أن لا اله الّا الله و أنّک رسول الله»


تصمیم گرفت لباس نو را به فقیر بدهد! لباس سپید تنها عروسی اش را! انگار نه انگار که دختر «عظیم ترین پیامبر الهی» است! انگار نه انگار که آبِ وضوی پدرش را به تبرّک می برند! نه انگار که «فاطمه» است! «قائمه عرش الهی»!
آن شب به گمانم تمام آسمان، به شوقِ عظمت او گریه کردند؛ وقتی در دستانِ آن «گدا»، برقِ لباسِ عروسی را دیدند که با شوقِ تمام می بُرد!
شب عروسی شد و «حضرت فاطمه» محکم و استوار به اتاق رفت تا همان پیراهنِ همیشگی را بپوشد و به میان زنانِ شمع به دست بیاید. شمع هایشان کم از ستاره های آسمان نداشت. پر از نورهای ریز ریز.
و همه شان منتظر. 
پیامبر در خلوت، از فاطمه پرسید: «فاطمه جان چرا لباس نو بر تن نکرده ای؟» گفت: «گدائی پشت در آمده بود و من یاد آن آیه افتادم یا رسول الله!» فرمود: «حتی به قیمت وصله داشتنِ لباس، در اولین روزِ اُنس با شوهرت؟!» فاطمه چیزی نگفت! پیامبر هم چیزی نفرمود. 
در آن میان، از همه بی طاقت تر؛ جبرائیل بود که به همراه لباسی از «سُندُس سبز» فرود آمد و آواز داد: «سلام خدا بر تو ای پیامبر رحمت و سلام بر فاطمه که خدایم دستور داده به او سلام کنم! و این لباس عروسی را به او بدهم.»
پیامبر خندید. همان خنده ای که همراهش، حسرت دیدنِ دندان ها را یک عمر به دل همه می گذاشت. آن لباس سبز را در میان عبای مبارکش پنهان کرد و چراغکی روشن فرمود و به سمت زنان رفت. زنان، ایمانِ آن چنانی به حضرتش نداشتند! جبرائیل که از خود بی خود شده بود؛ بال محکمی زد. عبای پیامبر کنار رفت و نور آن لباس بهشتی تمام عالم را گرفت. صدای زنانِ «یوسف دیده» بلند شد که: «أشهد أن لا اله الّا ال ٍله و أنّک رسول الله». 
بعد هم، شمع ها از دست ها افتاد. وقتی ماهِ پیامبر، در آن لباس، وارد مجلس شد و برای ستاره های دور و بر، نه نوری گذاشت نه چشمکی! 
باز هم گذشت. همین فاطمه در همان شب زفاف. میهمان ها رفته بودند و با «علی» تنها شده بود. چشم هایش به خستگی می رفت. اما همراه با نگرانی! امیرمؤمنان، متوجه چشم های غصه دار فاطمه اش شد.
_ فاطمه جان! چرا ناراحتید؟
تازه عروس در جواب فرمود: «علی جان! به خود مشغول بودم. داشتم به حالِ خودم فکر می کردم؛ که ناگاه، یادِ قبر و پایانِ کار خود افتادم. امروز، از خانه پدرم به خانه شما منتقل شدم و روزی هم ازین خانه به خانه ی قبر و قیامت پر خواهم کشید. علی جان! شما را به خدا سوگند که بیا امشب به نماز بایستیم و با هم در این شب خدا را عبادت کنیم!
و اشک های زیبای فاطمه، روی گونه های جوانش فرو غلطید.

موقع نماز که می رسید، خودش را به سختی به سجاده می رساند و نماز را «نشسته» شروع می فرمود. با همان نفس نفس زدن های همیشگی اش از خوف خدا

حرفِ آخر را همان اوّل زد. چه قدر زیباست وقتی حرف آخر را اول می گوئی! آنقدر به عبادت ایستاد و می ایستاد تا پاهای مبارکش ورم می کرد! شما را به خدا، فاطمه ی جوان چه قدر باید روی پا ایستاده باشد تا پایش ورم کند؟!
بارها رسول خدا وارد این خانه شد و دید فاطمه با سختی تمام دارد جو آسیاب می کند و وسط کار، بچه هم نگه می دارد. اشک های رسول خدا جاری شد و فرمود: «یا بِنتاه تَحَمّلی مراره الدّنیا بحَلاوه الآخره: دختر عزیزم! سختی دنیا را به خاطر شیرینی آخرت تحمل کن.» امّا فاطمه نگفت: «باشد! تحمل می کنم. گذشتنی ها می گذرد! سختی اش همین صد ساله است!» بلکه فرمود: «الحمدُ لِلّه عَلَی نَعمائه و الشُّکر علی آلائه: فقط ممنون خدایم هستم و شاکر این همه کرامتش!»
باز جایش بود که جبرائیل تحمل نکند و پائین بیاید! 
و آمد. و بال هایش را پشت این خانه جمع کرد و این آیه را خواند: «و لَسَوف یُعطیک ربُّک فَترضَی: آن قدر خدایت به تو در قیامت خواهد داد که راضی شوی [فاطمه جان]»
و گذشت و گذشت. اما باز هم همین «فاطمه» در همین «خانه». 
موقع نماز که می رسید، خودش را به سختی به سجاده می رساند و نماز را «نشسته» شروع می فرمود. با همان نفس نفس زدن های همیشگی اش از خوف خدا.
بچه پروانه ها جمع می شدند دورش. شاید هم مثلِ چهار تکه ی بال یک پروانه. که بالا و پایین می رود تا پروانه را برای عروج آماده کند! خودشان هم باور نمی کردند مادر ضعیف و رنگ پریده شان، فقط «هجده» سال داشته باشد. وقتی به نشانه ی رکوع، سر خم می کرد، آرام می فرمود: «آه!» 
تازه آن هم گوشه ای از خانه که بچه ها کمتر ببینند! 
اما برای نماز شب، کار سخت تر بود. چون علی هم در خانه بود. پس این نماز نشسته، گوشه ای از خانه بود که علی نبیند و بدون آن «آه!». آهی که اگر به عالم می دادند، همه عالم، درد می شد! 
گذشت تا دقایقی به غروب آفتاب. اَسماء طبق عادت همیشه، لباس و عطر نماز خانم را آورد. خانم می خواست در سجاده بنشیند اما چشم هایش به سیاهی رفت. سرش را روی زمین گذاشت و فرمود: اسماء کنارم بنشین و برای نماز صدایم بزن. اگر جواب ندادم برو و علی را خبر کن. که آماده شود برای آن غسل و دفن شبانه.
اسماء هر چه صدا زد، خانم جواب نداد.

 


منابع: فاطمه زهراء شادمانی دل پیامبر، ص638 ؛ نزهة المجالس، ج 2، ص226 به نقل از احقاق الحق، ج10، ص

حجة الاسلام سید محمدحسن لواسانی.

 

اشتراک گذاری


مطالب مرتبط

حسنك و مهمان های ناخوانده

گفت: «بع... بع... بع... بع...» بره پشمالو «من علف می خواهم حسنك، شامم كو؟»

مهمان نواز، بهشتی می شود

عید نوروز جشنی به بهانه تغییر و تحوّل طبیعت است. جشنی که با دعای زیبای "حَوِّلْ حالَنا اِلی اَحْسَنِ الْحال" آمیخته شده و باید نقطه عطفی برای یک زندگی زیباتر و حالی خوش تر باشد. شاید چند وقتی باشد که مهمانی های ما تعطیل شده، شاید از هم خبر نمی گیریم؛ شاید چند وقتی هست دنبال بهانه ای برای سخاوت، بخشش و دور ریختن کینه ها هستیم؛ عید نوروز با آمدن خود بهترین و زیباترین راهکارها را در اختیار ما قرار داده، نوروز را دریابیم که می تواند خیلی از کارهای نیک را برای ما به ارمغان آورد و آن را در زندگی ما همیشگی سازد.

نگاهی به فضیلت لیالی قدر در ماه مهمانی خدا

در تفاسیر آمده است كه روزی پیامبر اعظم(ص) فرمود: «یكی از بنی اسرائیل لباس جنگ پوشید و هزار ماه (هشتاد سال) از تن بیرون نیاورد و پیوسته مشغول یا آماده جهاد فی سبیل الله بود.

در شب قدر چه اتفاقی می افتد؟!

نباید کوچکی سوره قدر ما را فریب دهد ، چه اینکه مجموعه فشرده‌ای از معارف الهی در این سوره وجود دارد.

رونمایی از امورات انسان در شب قدر

«ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم . تو چه می ‌دانی که شب قدر چگونه شبی است. شبی که از هزار ماه برتر است. فرشتگان و روح الامین در آن شب ، با اذن پروردگارشان براى هر كارى فرود مى ‏آیند. آن شب تا دمیدن سپیده ، امن و سلامت است. »

اعمال شب و روز عرفه

شب نهم ذي الحجة از شب‎های متبرك و شب مناجات با قاضى الحاجات است و توبه در آن شب مقبول و دعا در آن مستجاب است. عبادت در اين شب، اجر صد و هفتاد سال عبادت را دارد.

با آرزوها در ليلة الرغائب

سرشار است، آنان که در وادي مراقبه و شهود در محضر خداي متعال گام برمي دارند به خوبي قدر چنين ايامي را دانسته و بسيار سخت تر، هوشيارتر و جدي تر از دنيا طلبان در پي بهره گيري از اين فرصت ارزشمند هستند .

لیلة الرغائب چگونه شبی است؟

"رجب"، ماه خداست؛ ماه پر بركتی است كه اعمال بسیاری برای آن ذكر شده است. باید خود را در دریای زلالش بشوییم تا پاک شویم. پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودی خدا می شود و غضب الهی از او دور می گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود.

قدرِ شب، اندر شب قدر است و بس!

امام کاظم علیه السلام، غسل و احیاء در شب قدر را برای خروج از گناهان توصیه نموده است.گویی زنده نگاه داشتن این شب،خزان گناهان خواهد بود.

آن شب قدر

به خدا، خون خدا در شریان داشت علی

چرا این شب، شب قدر نامیده شده؟

1. شب قدر به این جهت «قدر» نامیده شده که جمیع مقدرات بندگان در تمام سال در آن شب تعیین می شود. شاهد این معنی سوره دخان است که می فرماید: ما این کتاب مبین را در شبی پر برکت نازل کردیم، و ما همواره انذار کننده بوده ایم. در آن شب که هر امری بر طبق حکمت خداوند تنظیم و تعیین می گردد. (دخان: 3 و 4)

جایگاه و اهمیت شب قدر

چنان که درک شب قدر، کاری است مشکل، بیان جایگاه و «قدر» شب قدر عملی است دشوار که تنها راه یافتگان به آن شب عزیز می توانند واقعیت و حقیقت آن را بیان دارند; چراکه قرآن به پیامبر خدا فرمود: «وما ادراک مالیلة القدر» ; «و تو چه دانی شب قدر چیست؟»

جایگاه و اهمیت شب قدر

یکی از زمان¬هایی که در منابع دینی، اهمیت فراوانی دارد، شب قدر است. در قرآن کریم، شب قدر، بهتر از هزار ماه خوانده شده است. مفهوم واژه¬ی «قدر» در لغت به معنای بیان مقدار چیزی است.1 در جای دیگری آمده که قدر به معنای اندازه و مقدار هر چیز اعم از زمان، مکان و. .. است.2

آب حیات

می گویند شب قدر ارتباط تنگاتنگی با امام زمان(عج) دارد و در جایی خواندم که امام صادق علیه السلام فرمود: حقیقت شب قدر، حضرت زهرا علیها السلام است؛ آیا این سخن درست است و به طور کلی، رابطة شب قدر با ولایت چیست؟

آیا سرنوشت ما در یک شب تعیین می شود؟

آیا این درست است که سرنوشت همه ما در شب قدر تعیین می¬شود؟ آیا این با عدالت خدا سازگار است؟ پس ما چه اختیاری داریم؟